گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

نتايج نهايي مسابقه ني ني ويلاگ

با تشكر از همه 111 نفري كه به علي جونم راي دادن و با تبريك به همه دوستام كه ني ني هاي نازشون راي آوردن . اين هم نتيجه مسابقه ني ني شكمو كه مدتي ما رو به تلاش براي جمع آوري راي واداشت و جالب اين كه به خاطر جمع آوري راي به خيلي از دوستام اس دادم و اونا تماس گرفتن و حال و احوال كرديم و ... ممنون ني ني وبلاگ كه باعث ارتباط هاي ما شدي ... خيلي آمار بازديدكنندگان هم رفته بالا چون ديگه حالا خيلي از فاميل و آشنايان به وبلاگ پسرم سر ميزنن و از اين طريق از حال هم آگاه ميشيم . اينم آمار منتشر شده توسط ني ني وبلاگ عزيزم ...
20 مرداد 1392

پست ثابت يه زماني

    واي مسابقه     نياز دارم به راي شما براي اولين بار علي جونم داره توي يه مسابقه كشوري شركت ميكنه به راي شما نياز داره ممنون ميشم كادوي تولد شما به پسرم يك پيامك حاوي عدد 322 به 2000 8080 200 باشه پيشاپيش ازتون ممنونم   خوشحال ميشيم اگه يكي از كدهاي انتخابي شما كد ما 322 باشه شما هم با دادن اين پيام يه شانس تو برنده شدن داريد به وبلاگ گل پسرم خوش آمديد   ...
20 مرداد 1392

پايان دوباره ....

دوستاني كه رمز دوباره را ميخواستند ( مطلب قبلي ) اصلا نگران نباشند . ديگه ادامه نداره و عصر سه شنبه 15 مرداد ماه به پايان رسيد اين مطلب هم فقط برام تاريخش مهم بود كه گذاشتم . تصميم گرفتم دفعه بعد از اين نوع مطلبا ديگه نزارم .... راضيم به رضاي خدا
19 مرداد 1392

بي قراري علي

علي خيلي بي قراري باباشو ميكرد . من هم بهش گفتم پسري خوبي باشه  ميبرمش محمودآباد . ساعت 3 عصر جمعه دو نفري حركت كرديم به طرف محمودآباد . علي خيلي بازيگوشي كرد . علي آقا شاتوت ميخورن علي خودشو خيس كرده از روستا كه آمديم علي گفت مامان دلم دردگرفته . بعدش هم هر چي از صبح خورده بود بالا آورد . خيلي ترسيده بودم بردمش دكتر . دكتر براش شربت و آمپول نوشت خدا را شكر الان بهتره . ...
13 مرداد 1392

علت فوت عموي علي

از ابراز همدردي شما دوستاي گلم خيلي ممنونم . خيلي از دوستان علت مرگ عموي علي را پرسيدن . عموي علي با مادرشون رفته بودند چند روزي تهران كنار  عمه علي . عمو احساس خفگي و درد قلبش مي كنه و فكر ميكنه به خاطر آلودگي هواي تهران هست براي همين به سوي همدان حركت مي كنه كه بره . وقتي ميرسه به مامانش زنگ ميزنه و ميگه كه رسيده . ساعت يك شب دوباره قلبش درد ميگيره و چون كسي تو خونه نبوده ميره  خونه داييش تا در خونه را ميزنه ... ديگه تو بغل دايي فوت ميكنه ... براي شادي روحش صلوات ...
10 مرداد 1392

شب بيست و سوم رمضان به روايت تصوير

سال گذشته مثل امشب بابا مرتضي با عمو احمد رفتند اهداي خون . اما امسال همسري نيست .جاش خيلي خاليهههههههه فامه زهراي عزيزم كه قرآن رو سرش گذاشته علي روي پاي عمو علي نشسته و يه قرآن روي سر هر دوتاشونه ...
10 مرداد 1392

علي خونه دايي

اين روزا چون باباي علي نيست سعي ميكنم حرفشو گوش بدهم . علي عاشق زن داييش هست . تو اين روزا ميترسم رانندگي كنم ( خيلي استرس دارم )براي همين داداش مصطفي من و علي را ميرسونه و ظهر هم مياد دنبالمون . ظهر ديگه وقتي داييشو مي بينه ميگه من ميام خونتون ... من هم اجازش ميدم بره . ديشب همگي خونه مادربزرگ بوديم .به ميتراخانم گفتم علي كه شما را اذيت نمي كند . گفتند نه روي اپن آشپزخونه ميشينه و با هم صحبت ميكنيم و من هم كارامو ميكنم . ميترا خانوم گفتند داشتم مرغ ها رو بسته بندي مي كردم تا بزارم فريزر . علي گردن مرغ راكه ديد با تعجب گفت : زن دايي مگه مرغ هم دم داره . ؟ ميگه اينقدر خنديم كه نگو . بعد بهش گفتم علي جان اين گردنشه . علي گفت پس سرش كو مرغ كه...
7 مرداد 1392